شهامت اعتراف به گناه - Page

نویسندهموضوع: شهامت اعتراف به گناه  (دفعات بازدید: 225 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین صافات

  • ریش سفید
  • phpBB دمش گرم
  • ارسال: 54
  • تشکر +3/-0
    • ديدن مشخصات
شهامت اعتراف به گناه
« : ژوئیه 24, 2009, 07:47:45 »
   
[JUSTIFY]شهامت اعتراف به گناه گامي موثر در بازگشت به سوي خدا[/JUSTIFY]

[JUSTIFY]توبه ى برادران يوسف

در سفر سومى كه فرزندان يعقوب به محضر يوسف آمدند عرضه داشتند : اى سالار بزرگ ! قحطى سرتاسر ديار ما را فرا گرفته و تنگى معيشت خاندان ما را در زير فشار خرد كرده ، توانايى از دست ما رفته ، پشيزى ناچيز از سرمايه همراه آورده ايم كه با گندمى كه مى خواهيم بخريم مساوات ندارد ، تو نيكى مى كن و گندمى بسيار به ما عطا كن ، خدا به نيكوكاران پاداش خواهد داد .از شنيدن اين سخن حال يوسف دگرگون شد ، و عجز و ناتوانى برادران و دودمان خود را نيارست تحمل كردن ، سخنى گفت كه براى برادران غير منتظره بود ، سخنش را با پرسشى آغاز كرد و گفت :آيا مى دانيد كه شما با يوسف و برادرش چه كرديد و اين كار از جهل و نادانى شما بود ؟! برادران از اين سؤال يكه خوردند ، سالار مصر ، اين قبطى بزرگ ، از كجا يوسف را مى شناسد و سرگذشت وى را مى داند ، برادر يوسف را از كجا شناخته ، رفتار آنها را با يوسف از كجا مى داند ، رفتارى كه جز برادران ده گانه هيچ كس از آن آگاهى ندارد ؟
در جواب متحير شدند و ساعتى بينديشيدند ، خاطرات سفرهاى گذشته را به ياد آوردند ، سخنانى كه از سالار مصر شنيده بودند هنوز فراموش نكرده بودند ، به ناگاه همگى پرسيدند : مگر تو يوسف هستى ؟
سالار مصر پاسخ داد : آرى ، من يوسفم و اين برادر من است ، خدا بر ما منّت نهاد كه پس از ساليان دراز يكديگر را ببينيم و فراق و جدايى به وصال ديدار بدل شود ، هركس صبر كند و تقوا پيشه سازد خدايش پاداش خواهد داد و به مقصودش خواهد رسانيد .
بيم و هراسى فوق العاده برادران را فرا گرفت ، و كيفر شديد انتقام يوسفى را در برابر چشم ديدند .
قدرت يوسف نامتناهى ، و ضعف آنها در سرزمين غربت نامتناهى ، و اين دو نامتناهى كه در برابر يكديگر قرار گيرند معلوم است كه چه خواهد شد .
برادران از نظر قانون و مذهب ابراهيم خليل خود را مستحق كيفر ديدند ، از نظر عاطفه مستحق انتقام يوسفى دانستند ، گويا جهان بر سر ايشان فرود آمد و اضطراب و لرزه بر اندامهايشان بينداخت و قدرت سخن از آنان سلب شد ، هرچه نيرو داشتند جمع كرده به آخرين دفاع اكتفا كردند ، و آن اعتراف به گناه و تقاضاى عفو و بخشش بود ، سپس گفتند : خدا تو را بر ما برترى داده و ما خطاكاريم و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مى گويد و با آنها چه خواهد كرد ؟ ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار نداشتند و احتمال نمى دادند .
يوسف گفت : من از شما گذشتم ، شما سرزنش نخواهيد شنيد ، كيفر نخواهيد ديد ، انتقام نخواهم گرفت ، خداى از گناه شما بگذرد و شما را بيامرزد .
مردان خدا چنين هستند ، بخشش و بخشايش دارند ، انتقام نمى كشند ، كينه ندارند ، براى دشمن خود از خداى خود طلب آمرزش مى كنند ، دل آنها آكنده از مهر و محبت بر خلق است .
يوسف كه برادران را از بيم انتقام و كيفر آسوده خاطر كرد چنين فرمود : هم اكنون برخيزيد و به كنعان برگرديد و پيراهن مرا همراه برده بر چهره ى پدرم بيفكنيد ، حضرتش بينا خواهد شد ، و خانواده هاتان را برداريد و به مصر نزد من بياوريد .
اين دومين بار بود كه برادران پيراهن يوسف را براى پدر مى بردند ، پيراهنى كه در نخستين بار ارمغان مرگ بود ، آژير جدايى و فراق بود ، پيك بدبختى و شومى بود ، ولى اين بار ارمغان حيات بود ، نويد ديدار و مژده ى وصال بود ، و پيك سعادت و خوشبختى بود .
پيراهن يوسف در آن دفعه پدر را نابينا ساخت و با بردگى پسر همراه بود ، ولى در اين دفعه پدر نابينا را بينا مى كند و از آزادى و سرورى پسر خبر مى دهد .
آن پيراهن حامل خونى دروغين بود ، اين پيراهن حامل معجزه اى راستين است ، وه كه ميان راست و دروغ چقدر راه است !
كاروان برادران براى سومين بار خاك مصر را پشت سر گذارد و قصد سرزمين كنعان كرد .
بى سيم آسمانى ، نويد آسمانى ، دراى كاروان را به گوش يعقوب پدر مقدس برسانيد ، حضرتش به حاضران رو كرد و گفت :
اگر مرا در خطا نخوانيد بوى يوسفم را مى شنوم و در انتظار ديدارش هستم .
نزديكانى تخطئه كردند و گفتند : هنوز يوسف را فراموش نكرده اى و در آن عشق كهن به سر مى برى !
پير آگاه دم فرو بست و پاسخى نداد ، سطح فكرى مخاطبانش با اين حقايق آشنا نبود .
ديرى نپاييد كه سخن پير آگاه درست از كار درآمد ، و كاروان بشارت به كنعان رسيد و پيدا شدن يوسف را مژده داد ، و پيراهن را بر چهره ى پدر گذاردند و نابيناى مقدس بينا گرديد و روى به پسران كرده گفت : نگفتم كه چيزهايى را من از سوى خدا مى دانم كه شما نمى دانيد ؟ نوبت كيفر بزهكاران از سوى پدر رسيد ، چون محكوميت پسران قطعى بود .
فرزندان اسراييل از پدر تقاضاى عفو كردند ، و از او خواستند كه از خدا در برابر گناهانشان طلب آمرزش كند .
پير آگاه از گناهانشان درگذشت و قول داد كه چنين كند و به وعده ى خود وفا كرد(1) .
آرى ، فرزندان يعقوب از گناهان خود به پيشگاه حضرت حق توبه كردند و از برادر و پدر عذرخواهى نمودند ، يوسف از آنان گذشت ، يعقوب آنان را بخشيد ، و خداوند آنان را در معرض رحمت و عفو قرار داد
پي نوشت :
1 ـ حسن يوسف : 64 .
[/JUSTIFY]